غارت نجيبانه
يك داستان كوتاه اما غمانگيز
شهريها، شهريهاي متمكن، برج نشينها، برج نشينهاي متمدن، پولدارها، پولدارهاي متبحر يا آنهايي كه دستشان به دهنشان ميرسد. يا بيشتر از آن، تاجرها، بسازبفروشها، ملاكها و بنگاهدارها خلاصه آنهايي كه بقولي نميدانند. دور، دور كدام شاهه هواي ده به كلهيشان ميزند، هواي ييلاق، هواي عيش، هواي ساختن ويلا توي ده و ييلاق يا توي درهاي دنج كنار رودخانه، ميروند ميبرند ميسازند و برج و بارويي علم ميكنند اما خيليهاشان متأسفانه نميدانند طبيعت حرمت دارد زبان طبيعت زبان خاصياست و بايد آن را فهميد و ارج نهاد با نوشابههاي رنگ وارنگ و كنسروهاي ماهي و لوبيا سبز و شيشهها و بطريها و قوطيهاي پلاستيكي و فلزي دلسترها و ظروف و بطريهاي يكبار مصرف يا احياناً زبانم لال با شيشههاي نجسي و منقل و انبر طلايي و قليون توي كيسههاي پلاستيكي نا موزون با طبيعت، دشت و كوه و رود، انگار با بمب و موشك و تير و تبر به جنگ طبيعت آمدهاند به جنگ و غارت خواني گشاده بي هيچ حايل و ميزبان، بظاهر متمدنانه، به باطن خصمانه در غارتند.
... و روستاييهاي زحمتكش و بيچاره كه به كشت و كار دست در زمين و چشم در آسمان براي قطرهاي باران داشتند صاحب دشت و طبيعت و خانههايشان بودهاند. هواي شهر به سرشان ميزند حالا به هر دليل! بيآبي، بيكاري و يا جذبه زراندود شهرها، بلاخره آمدند شهر حاشيه شهرها شلوغ شد دود و كثافت هزار بدبختي ديگر فقر، فحشا و بزه رشد بيرويهي شهرها حاشيهنشيني و نابودي طبيعت و كشاورزي و دام داري ارمغان اين جابجايي نامبارك عصر ما شد! و خلاصه نه شهر شهر ماند و نه روستا روستا همه درهم و برهم!
... و اين است غارت متمدنانه و نجيبانه ...!
كلاردشت ساحل درياچهي ولشت مرداد ماه سال 1389
آتش در خرمن
قسمتي از شعر بلند چون نسيم كه در مجموعه شعر
حكايت بيقراري غربت به چاپ رسيده
...
زير آوار به هم ريختهي
آسمانم شب و روز
اَبر غم ميبارد
غرق در محنت تنهايي و غم
باز هنوز
ميسپارم شب و روز
تا كه شايد روزي
كسي از پشت همين تاريكي برخيزد
داد زند:
مهربانانم كو!
همدلانم، همسفرهايم كو!
و نميداني تو!
با چه خشمي!
شعلههاي نفرت ميبلعند
خرمن سبز رهاييها را
كه زمانه همه عيّاركُشي است
... در اينجا!
و دريغا...! كه در اين شهر بلاكش
... خبري نيست كه نيست!
شهر بيبهار
... افسانهي بهار
شهر من كو ...؟!
كجاست؟!
كو بهارش؟!
كه همه نا پيداست!
ميدانم! بيبهار است هنوز...؟!
بيخبر بودهام اما... اما!
گويي انگار بهار افسانهاست
شهر من در پيچ جادهي مِه زدهاي
در خزاني خفته، گُم شده است !
بي خبر از باغ همسايه
كه شكفته است در آغاز بهار...!
شهر من در پيچ جادهاي
دربدر دنبال باد صباست
نه دمي، نه يكي همنفسي،
نه يكي بوتهي سبز
و نه حتا شاخهاي رستاكي!
يعني اينجا بهار افسانه است!
تسليم
فروتن چون عشق
...
بيچون و چرا بوديم در بند سر زلفي
هر چند كه ميگشتيم بر دايرهي اثبات
...
چشمهاي باراني
... هواي چشمهاي تو بارانيست!
آه ...! اي نازنين!
وقتي تو با بغض،
هق هق گريستي!
باران پشت پنجره!
انگشت به دهان و
مغبون ايستاده بود
اما وقتي تو خنديدي
وقتي تو ميخندي!
سال شادباش را!
بياد آر...!
سال خنده ...!
سال سبزه، سال نيلوفران آبي را!
آه ...!
اي نازنين من!
وقتي تو ميخندي!
شكوفه از شكفتن باز ميايستد.
و خوشبختي در رگهايم، در خونم!
راه ميافتد! جار ميزند!
هيهات...! كه من لحظهي آغازم!
از روزگار رفته!
با ياد دوست عزيزم علي رهگذر و مهدي انصاري كه در
اولين نشست پس از آنكه گرم گرفتيم، علي از موسيقي و
زنده ياد حسين سرشار گفت و مهدي از ايام كودكي حرف
به ميان آورد از بناب، مراغه، هشترود و... قلمي به من
داد و گفت:خواستي چيزي بنويسي، بنويس! و من نوشتم،
شد اين!:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
... مرا ببر از اين سرا
تو اي صلاي گرم عشق
تو اي سخاوت و كرم
به زير بال خويش گير
به همرهت ببر مرا
ببر مرا! از اين سرا!
از اين سراي بيكسي
ببر مرا به باغ عشق
به شهر قصههاي ناب
به دشتهاي آرزو
به آرزوي بي سراب
مرا بگو! مرا بخوان!
به جرعهايي شراب ناب
به جام سرخ و آتشين
به گرمي زلال عشق
به شهد خواب كودكي
به آرزوي بي حباب
چه گوئـيم كه دم مزن
هميشه در دلم نواست
دمم ز هر دمي جداست
دلم به دام شعلههاست
در اين سراي ناگهي
كه خاموشي بلاي ماست
بساز دل بزن! بزن!
نواي روزهاي خوب
نواي لحظههاي ناب
چه حسرتيست در دلم!
به روزگار پيش از اين
ز دام موجهاي غم
مرا بگير! مرا ببر!
به روزگار كودكي
به لحظههاي پر بهار
به سبز دشت بي غبار
به گرميِ شراب ناب
به وسعت كلام عشق
بخوان مرا، ببر مرا
مرا ببر از اين سرا
به آن سراي دلربا
به شهر شوق و سادگي
به آن ديار كودكي ...!
در ستايش مادر
... مفهوم رنج
... آي مادر!
واژهها!
در وصف محنت و تنهايي تو خاموشند
واژهها بيحرفند
هر زبان در گفتار ميماند.
و كلامي فاخر ميخواهد
مادرم!
واژههاي پر درد
همه در حضرت تو تسليمند
دردها خاموشند
رنجها چلهنشين همه محراب تواَند
رنجهاي عالم،
همه با رنج تو رنگين باشد
خوب ميدانم من!
رنجها بي مفهوم مادر بيرنجند
دردها بيدردند
تو نباشي مادر!
عشق بيرنگ،
جملگي خانه و كوچه، دنيا بيمعنيست
شب و بيخوابيها نامفهوم
رنجها جور دگر خواهند بود
براي دختري كه عشق را وارونه دكلمه ميكرد
نارنج
من به باغ عشقم
باغ بلورم نارنج !
تو اگر ميآيي، زود بيا ناز مكن
شيوهي فتنه گري باز، تو آغاز مكن
با من اينگونه دگر شعبدهها باز مكن ...!من طلسمم هر شب با دم تو ميشكند
تنها در جنبر روزگار
... بيتو
بي تو من باز ندانم چه كنم ؟!
بي تو در راز و نيازم چه كنم ؟!
بي تو پر بسته به كنجي خاموش
بي تو پرواز ندانم چه كنم ؟!
بي تو با همهمهي شهر دو روي
بي تو با فتنهي اين قوم ريا
بي تو با اين همه بيداديها
بي تو فرياد! ندانم چه كنم ؟!
بي تو با مُحتسباني كه به روز
دين فروشند به شب راهزني قهارند !
بي تو از فرط غريبي در شهر
بي تو از اين همه بيداد اي داد
بي تو با آنهايي، كه مرا ميرانند
مهر الحاد به پيشاني من ميخوانند
بي تو با فتنهگريها چه كنم ؟!
بي تو حتا نتوانم كه تو را داد زنم
بي تو در كوچهي خاموش خزان
مطربي ساز شكسته
گوشهاي خسته منم
عابري نيست كه فرياد آرم
با چه آواز كنون ساز زنم
با چه سازي چه نوايي بزنم
با تو اما يارا! همه شورم
همه شيدايي و اميدم و نورم
بي تو اي خوب و رها هيچام من !
بي تو حرفي نتوانم