كوچهي تبريز،
كوچهي عشق و نجابت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كوچه در خلوت دمكردهي ظهر،
عابري داشت؛ عزيز
دختر طنّاز همسايه،
چادر گلداري سر ميكرد.
و خُرامان مثل سروي گلپوش
چون بهاري جانبخش،
... در كوچه از آن دور ميآمد.
جان ز شيداييها پر ميزد.
كي توان چشم بپوشيد و نديد ؟!
مگرآن روي بپوشاند و آشوب فروبنشاند.
كوچه در آن لحظه،
مملو از عشق و نجابت ميشد.
عشق در كوچه، چه موجي ميزد !
عقل از سر،غصه از دل ميرست.
... و نگاه، حاكي از خواهش دلها ميشد.
دختر زيباي كوچهي عشق،
دختر دلها بود.
همچو يك ابرِ بهار،
هي طراوت ميريخت
تازهگي ميباريد.
گونههايش مثل سيبينورس،سرخ و سپيد،
قامتي همچون سرو،
ناوك مژگانش عالمي داشت، چه بود ؟!
لحظههاي گذرش از كوچه
كوچه سرشارِ سرافشاني بود.
با همه اخم و تَخم، فيس و افاده
... دلرباييهايش پيدا بود.
دخترطنّاز كوچهي ما،
عصرها، وقتي از مدرسه خارج ميشد.
چون سواراني از دشت اميد
گويي انگار كه از مكتب عشق ميآيد
لحظهي آمدنش، مثل يك باد بهار،
پاك و مغرور، چون هوايي تازه
اندكي مانده به كوچه،
كوچه را جان ميداد.
در گذر خاك به رقص ميآمد.
اي كه در، موسم شيدايي و شور،
چشم در راه عزيزي بودي،
دل به آني لبخند
يا به يك لحظه تبسّم دادي،ميداني
زنگ آخر، زنگ دلتنگيهاست.
لحظههايم سخت سنگين ميشد.
لحظهي آمدنش موسم، دربدريهايم بود.
دل سودازده و رسوايم،
همچو سير و سركه ميجوشيد.
لحظهي ديدارش،
لحظهي پيوند دلها بود.
من و دل سرگردان،
مثل ماهي پنهان در برِ ابر،
كوچه در كوچه پي خورشيدش،
پا به پايش تا ته كوچهي عشق،
تا به سرحد جنون
تا به آن وادي رسواييها،
... ميرفتم
دختركوچهي عشق،
چه تماشايي بود،
چه متانتها داشت.
با نگاهي نافذ، سرشار از حُجب و حيا،
با چه رازي ميرفت ؟!
بار عشق چه كسي در دل داشت؟!
و چه ميرفت! مثل آهو نگران، دلواپس،
از نگاهي ناپاك، سخني ناهنجار،
همچو يك قافلهسالار عشق،
كه همه بار وجودش عشق و زيبايي بود.
لحظهها شورانگيز، بخت هم با ما بود.
و نسيم گاهگاهي،
گوشهي چادرگلدارش را سُر ميداد.
چادر از لاي لب و دندانش ول ميشد.
دختر از شرم وحيا هول ميشد.
نازنازان، دست برپيچهي چادر
مثل يك مثنوي عشق، حكايتها داشت ناوك مژگانش.
عطر زيباييها،
بوي مطبوع طراوت،
كوچه را از اطراف،
تا چهل همسايه برميداشت.
گردني همچو بلور
صورتش ماه تمام چون خود نور،
گيسواني چون شب،
من به تابي در تب،
كوچه از زيبايي پُر ميشد.
خاك از شور و شعف پَر ميزد.
كوچه سرشار ظرافتها بود.
در گذر قاعدهي مَحرم و نامَحرم بود.
چشمها ميگفتند :
چهكسي مَحرم بود؛
... چهكسي نامَحرم ؟!
دختر خوبيها،
طُرّه افشان بر پيشاني خود،
مثل يك خرمن سبزي در باد،
چهرهاي داشت چو ماه
پنجه در پنجهي آفتاب ميزد
با دهاني به مثال غنچه
و لباني چون قند،
سخني دلچسب و خندهاي شيرين داشت.
با نگاه گرم و گيرايش
و قدمهاي معطر چو بهار،
پيك خوبيها بود.
مثل آن قاصدك خوشخبر وادي عشق
از آن دور پيدابود.
همچو آهو،
به سر بركهي عشق
نم نمك ميآمد.
دلبريها ميكرد.
و خُرامان،
با نگاهي نگران،
كه در آن رازي بود
از در خانهي ما رد ميشد.
و نگاهم،
تا ته كوچه به دنبالش بود.
با نجابت به وداع برميگشت.
خندهاي ميكرد و در ميزد.
ياد افسانهي مجنون ميكرد.
... و تمام،
اي دريغا! كه هنوز
تا به امروز، ندانستم من،
در نگاهش چه معمايي بود؟
كه مرا آنگونه،
شيفتهي خود ميكرد.
ياد آن دل،
كه به خلوت، من از او دزديدم.
ياد آن بوسه،
كه با دلهره در خلوت ظهر
از لب شيرينش ميچيدم.
ياد باد آنهمه شيدايي و شور،
آنهمه طنازي،
... رسوايي
آغاز، مرند اول پاييز سال ۱۳۷۳ پايان، زمستان ۱۳۷۴ يزد