از روزگار رفته!
با ياد دوست عزيزم علي رهگذر و مهدي انصاري كه در
اولين نشست پس از آنكه گرم گرفتيم، علي از موسيقي و
زنده ياد حسين سرشار گفت و مهدي از ايام كودكي حرف
به ميان آورد از بناب، مراغه، هشترود و... قلمي به من
داد و گفت:خواستي چيزي بنويسي، بنويس! و من نوشتم،
شد اين!:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
... مرا ببر از اين سرا
تو اي صلاي گرم عشق
تو اي سخاوت و كرم
به زير بال خويش گير
به همرهت ببر مرا
ببر مرا! از اين سرا!
از اين سراي بيكسي
ببر مرا به باغ عشق
به شهر قصههاي ناب
به دشتهاي آرزو
به آرزوي بي سراب
مرا بگو! مرا بخوان!
به جرعهايي شراب ناب
به جام سرخ و آتشين
به گرمي زلال عشق
به شهد خواب كودكي
به آرزوي بي حباب
چه گوئـيم كه دم مزن
هميشه در دلم نواست
دمم ز هر دمي جداست
دلم به دام شعلههاست
در اين سراي ناگهي
كه خاموشي بلاي ماست
بساز دل بزن! بزن!
نواي روزهاي خوب
نواي لحظههاي ناب
چه حسرتيست در دلم!
به روزگار پيش از اين
ز دام موجهاي غم
مرا بگير! مرا ببر!
به روزگار كودكي
به لحظههاي پر بهار
به سبز دشت بي غبار
به گرميِ شراب ناب
به وسعت كلام عشق
بخوان مرا، ببر مرا
مرا ببر از اين سرا
به آن سراي دلربا
به شهر شوق و سادگي
به آن ديار كودكي ...!