چشمهاي باراني
... هواي چشمهاي تو بارانيست!
آه ...! اي نازنين!
وقتي تو با بغض،
هق هق گريستي!
باران پشت پنجره!
انگشت به دهان و
مغبون ايستاده بود
اما وقتي تو خنديدي
وقتي تو ميخندي!
سال شادباش را!
بياد آر...!
سال خنده ...!
سال سبزه، سال نيلوفران آبي را!
آه ...!
اي نازنين من!
وقتي تو ميخندي!
شكوفه از شكفتن باز ميايستد.
و خوشبختي در رگهايم، در خونم!
راه ميافتد! جار ميزند!
هيهات...! كه من لحظهي آغازم!
لحظه لحظهي خندههاي
توست!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 23:17 توسط یعقوب رستمی ثالث
|