شهر بيبهار
... افسانهي بهار
شهر من كو ...؟!
كجاست؟!
كو بهارش؟!
كه همه نا پيداست!
ميدانم! بيبهار است هنوز...؟!
بيخبر بودهام اما... اما!
گويي انگار بهار افسانهاست
شهر من در پيچ جادهي مِه زدهاي
در خزاني خفته، گُم شده است !
بي خبر از باغ همسايه
كه شكفته است در آغاز بهار...!
شهر من در پيچ جادهاي
دربدر دنبال باد صباست
نه دمي، نه يكي همنفسي،
نه يكي بوتهي سبز
و نه حتا شاخهاي رستاكي!
يعني اينجا بهار افسانه است!
+ نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 0:36 توسط یعقوب رستمی ثالث
|