تسليم
فروتن چون عشق
...
بيچون و چرا بوديم در بند سر زلفي
هر چند كه ميگشتيم بر دايرهي اثبات
...
فروتن چون عشق
...
بيچون و چرا بوديم در بند سر زلفي
هر چند كه ميگشتيم بر دايرهي اثبات
...
... هواي چشمهاي تو بارانيست!
آه ...! اي نازنين!
وقتي تو با بغض،
هق هق گريستي!
باران پشت پنجره!
انگشت به دهان و
مغبون ايستاده بود
اما وقتي تو خنديدي
وقتي تو ميخندي!
سال شادباش را!
بياد آر...!
سال خنده ...!
سال سبزه، سال نيلوفران آبي را!
آه ...!
اي نازنين من!
وقتي تو ميخندي!
شكوفه از شكفتن باز ميايستد.
و خوشبختي در رگهايم، در خونم!
راه ميافتد! جار ميزند!
هيهات...! كه من لحظهي آغازم!
با ياد دوست عزيزم علي رهگذر و مهدي انصاري كه در
اولين نشست پس از آنكه گرم گرفتيم، علي از موسيقي و
زنده ياد حسين سرشار گفت و مهدي از ايام كودكي حرف
به ميان آورد از بناب، مراغه، هشترود و... قلمي به من
داد و گفت:خواستي چيزي بنويسي، بنويس! و من نوشتم،
شد اين!:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
... مرا ببر از اين سرا
تو اي صلاي گرم عشق
تو اي سخاوت و كرم
به زير بال خويش گير
به همرهت ببر مرا
ببر مرا! از اين سرا!
از اين سراي بيكسي
ببر مرا به باغ عشق
به شهر قصههاي ناب
به دشتهاي آرزو
به آرزوي بي سراب
مرا بگو! مرا بخوان!
به جرعهايي شراب ناب
به جام سرخ و آتشين
به گرمي زلال عشق
به شهد خواب كودكي
به آرزوي بي حباب
چه گوئـيم كه دم مزن
هميشه در دلم نواست
دمم ز هر دمي جداست
دلم به دام شعلههاست
در اين سراي ناگهي
كه خاموشي بلاي ماست
بساز دل بزن! بزن!
نواي روزهاي خوب
نواي لحظههاي ناب
چه حسرتيست در دلم!
به روزگار پيش از اين
ز دام موجهاي غم
مرا بگير! مرا ببر!
به روزگار كودكي
به لحظههاي پر بهار
به سبز دشت بي غبار
به گرميِ شراب ناب
به وسعت كلام عشق
بخوان مرا، ببر مرا
مرا ببر از اين سرا
به آن سراي دلربا
به شهر شوق و سادگي
به آن ديار كودكي ...!
... مفهوم رنج
... آي مادر!
واژهها!
در وصف محنت و تنهايي تو خاموشند
واژهها بيحرفند
هر زبان در گفتار ميماند.
و كلامي فاخر ميخواهد
مادرم!
واژههاي پر درد
همه در حضرت تو تسليمند
دردها خاموشند
رنجها چلهنشين همه محراب تواَند
رنجهاي عالم،
همه با رنج تو رنگين باشد
خوب ميدانم من!
رنجها بي مفهوم مادر بيرنجند
دردها بيدردند
تو نباشي مادر!
عشق بيرنگ،
جملگي خانه و كوچه، دنيا بيمعنيست
شب و بيخوابيها نامفهوم
رنجها جور دگر خواهند بود
نارنج
من به باغ عشقم
باغ بلورم نارنج !
تو اگر ميآيي، زود بيا ناز مكن
شيوهي فتنه گري باز، تو آغاز مكن
با من اينگونه دگر شعبدهها باز مكن ...!من طلسمم هر شب با دم تو ميشكند
... بيتو
بي تو من باز ندانم چه كنم ؟!
بي تو در راز و نيازم چه كنم ؟!
بي تو پر بسته به كنجي خاموش
بي تو پرواز ندانم چه كنم ؟!
بي تو با همهمهي شهر دو روي
بي تو با فتنهي اين قوم ريا
بي تو با اين همه بيداديها
بي تو فرياد! ندانم چه كنم ؟!
بي تو با مُحتسباني كه به روز
دين فروشند به شب راهزني قهارند !
بي تو از فرط غريبي در شهر
بي تو از اين همه بيداد اي داد
بي تو با آنهايي، كه مرا ميرانند
مهر الحاد به پيشاني من ميخوانند
بي تو با فتنهگريها چه كنم ؟!
بي تو حتا نتوانم كه تو را داد زنم
بي تو در كوچهي خاموش خزان
مطربي ساز شكسته
گوشهاي خسته منم
عابري نيست كه فرياد آرم
با چه آواز كنون ساز زنم
با چه سازي چه نوايي بزنم
با تو اما يارا! همه شورم
همه شيدايي و اميدم و نورم
بي تو اي خوب و رها هيچام من !
بي تو حرفي نتوانم
... هاي همرهان
هاي... همرهان من!
شب فرا ميرسد بيامان
هيزم بياوريد
تا آتشي بپا كنيم
بشتابيد ...!
چگونه لحظه لحظه روزهايمان،
در سياهي شب فرو ميرود
من وحشت داردم از سياهي شب های بيامان
كه دوباره
چراغها خاموش خواهند شد!
در بياباني خموش و بيباران
آي ...! همرهان
من از فرومايگي گودالي اينچنين سياه و نحس
وحشت دارم
چگونه با بيشرمي تمام در خود فرو ميكشد
گرما و روشنيي هستييمان را
یعنی دوباره خانهها تاريك خواهند ماند؟!
و شهر در ظلمات فرو خواهد رفت.
و راهزنان به شهر هجوم خواهند آورد
و خانههايِمان به تاراج خواهد رفت
... و فرياد از كسي در نخواهد آمد.
آري ...!
من وحشت دارم
كه گر اين زندگيست
پس مرگ چيست ...؟!
كه ما سالهاست مردهايم
گر، اينچنين زندهايم ...!
خانه ام ايران
من ايرانيام
از سر زمين آذربايجان
ايراني كه سري سبز دارد
چون آذربايجان
بر گُردهاش نيلگون مازندران
با سري سبز و يالي نيلگون
قلبي آتشين
چون پيري آسيابان
نشسته در سايهي بيدي كهن
در انتظار باران
و ببار نشستن گندم زارها
كه خرمن صد سالهي نسلهاست
آري اينجا ايران است!
پشت گرميش آستانهي خورشيد
خُراسان! ديار شيرين سخنان
و دلگرمياش سري سبز چون آذربايجان
خاستگاه دليراني چون ستارخان
سرزميني بسان بوستاني هزار گل هزار رنگ
كرد و لر و بلوچ
ترك و گيلك و مازن
از شمال تا جنوب، از شرق تا غرب
همه سرشار نور و روشنيست
آي غريبه ...!
اينجا همه با هر لحجه و زبان
با هر قوم و رنگ ايرانيست!
بپا ...! كه بي ستايش نور و روشني!
به آستانهاش پا ننهي!
شعر سوتك از كيست ...؟!؟!؟!
بدون مقدمه می گویم لُب كلام این که، اين شعر از علي شريعتي نيست! نه اشتباه نكنيد قصدم تهمتِ سرقتِ ادبي هم نيست هدفم فقط روشن شدن يك واقعيت هر چند كوچك يا شايد هم خيلي بزرگ چون بنده از اوايل دههي شصت به اين طرف كه با كتاب و كتابخواني انس پيدا كردهام به هر روشنفكرنمايي كه رسيدهام براي تكميل ژست روشنفكريشان و اظهار وجود خودشان با بادي در غبغب ميگفتند و ميگويند: « ... بقول دكتر كه ميگه: گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش ... » می گفتم: کدام دکتر با ولع خواصی که دست وپاش هم می لرزید می گفت: دکتر شریعتی آقا! می گفتم: خوب كه چي؟! می گفت: خوب که چی نداره آقا! برای اینکه کتک نخورم می گفتم: خوب می فرمودید. و الا آخر ...
اما ...!
« امان از حرف مردم » اين جمله را پشت يك وانت باري كه اثاثيه كهنه و مندرس منزل حمل ميكرد در جادهي قديم شميران ديدم انگار ميرفت به سمساري و من گفتم: امان از دست مردم، تا يكي را بيشتر تحويل ميگيرند يا به عبارتي از او بت ميسازند. ديگر هر چه حرف حساب هست ميچسبانند به او و هر چه حرف ناحساب به منتقديناش يا آنهايي كه مثل او فكر نميكنند و همه غير از او (ببخشيد در فرهنگ عاميانه ميگن) كشك!
مواعظي كه در كودكي از واعظ و آخوند محلهيمان ميشنيدم وخيلي هم شيرين و وهم برانگيز بود بعدها همان حرفها را بصورت مدون و با جملات شكيل و مثلا روشنفكرانه و با واژگان پر احساس و لحني شورانگيز كه شعور را يكسره ميبلعيد در كتابها و نوشتجات دكتر علي شريعتي ديدم. بيشك علي شريعتي خطيب و سخنور چيرهدستي بود و قلم توانايي داشت (البته در زمان خودش) بعبارتي بلد بود و ميدانست با واژگان چگونه و در چه زماني بازي و معامله كند. اگر اشتباه نكنم به قول دكتر مصطفي رحيمي كه در سال 86 يا 87 در روزنامهي شرق مقالهاي نوشته بودند و در آن به خطيب و واعظ چيرهدست بودن علي شريعتي اشاره كرده بودند. (و از اينكه تاريخ و شماره دقيق روزنامه را به ياد ندارم عذر خواهي ميكنم.)
حدود سالهاي شصت و هشت يا شصت و نه بود زماني كه در تبريز مشغول خدمت سربازي بودم هنگام فراغت از اجباري براي چند ساعتي ميآمدم بيرون توي شهر در خنكاي عصرها ميرفتم سهراه امين يا اطراف باغ گلستان پرسه ميزدم و بعد از سر خيابان شريعتي تا سر خيابان آيتا... طالقاني يا همان خياباني كه در ضلع شمالي ارك عليشاه تبريز واقع شده براي ديدن كتابهاي كتابفروشهاي دورهگرد كه كنار پيادهرو بساتشان را پهن ميكردند. برايم ساعات خوشي را فراهم ميكرد. تا بيست و چند سالگي من هم مثل ديگرانِ مثلا روشنفكر ژست ميگرفتم و فكر ميكردم كه واقعا شعر سوتك از علي شريعتي است اما آن عصر كه در خنكاي پيادهرو به سمت ميدان ساعت پيش ميرفتم و كتابها را با سرعت يكي يكي نگاه ميكردم. يكباره نگاه كنجكاوم روي كتابي ايستاد. سوتک! با عجله کتاب را برداشتم و باز کرده با تعجب و ولع ایستاده شناسنامه مقدمه ای را که توسط یحیی شیدا نوشته شده بود خواندم:
« مجموعه شعر، سوتك- اثر روانشاد سيد مرتضي موسوي - گردآورنده: محمد حسين وثوقي – چاپ اول سال 1365- تيراژ 1000 جلد - چاپخانه: صفا – با مقدمهي يحيي شيدا تحت عنوان موسوي را بهتر بشناسيم – تبريز 10/12/1364» كه در صفحهي 7 اين مجموعه شعر كه كلا در 40 صفحه منتشر شده قطعه شعر پرآوازه و معروف سوتك كه قطعا از زندهياد سيد مرتضي موسوي ميباشد و درتاريخ 1348 خورشيدي سروده شده بشرح ذيل ميباشد:
سوتك
« پس از مردن چه خواهم شد نمی دانم
نمی خواهم بدانم
کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که ازخاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
که او یکریز و پی درپی
دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان آشفته و آشفته تر سازد
و گیرد او بدین ترتیب
تاوان سکوت و انتقام و اختناق مرگبارم را»
كه بعدها مجموعهي شعر سوتك را كه در بالا بدان اشاره شد در بناب لاي كتابهاي كتابخانهي دوستم و پسرداييم حميد ديدم و بر آن شدم كه براي روشن شدن موضوع چيزي بنويسم.
به نظر بنده ايشان (علي شريعتي) يك پژوهشگر و محقّق ديني يا مسائـل ديني اجتماعي بود. روشنفكر مقولهايست جدا و فراتر چرا كه اگر او را روشنفكر بدانيم، انگار عارفي را فيلسوف دانستهايم و يا زاهدي را ساقي ميكده كه ناممكن است. كمي شايد هم بيشتر حالت پارادوگس دارد؛ يعني دو عنصر متضاد در يك ظرف، عين آب و روغن. اين ضربالمثل را كه همين الان برايتان ميسازم گوش كنيد و به خاطر بسپاريد هم آهنگين است، هم مقفّا.
(شور با شعور دوستي ندارد يكي باشد، دگر جايي ندارد)
فلسفه چيزي يا موضوعي را بي چون و چرا قبول نميكند اما عشق و ايمان چرا! حتا در گفتار مردم كوچه بازار هم هست وقتي كسي سر به هواست ميگويند: انگار عاشقِ و اين موضوع به اصل صداقت عشق ايرادي وارد نميكند و نميتواند بكند! اما آنجا كه عشق و ايمان خيمه زده به نظر بنده عقل جايي براي جولان ندارد و لاجرم فلسفه معصومانه فرو خواهد ريخت. و در آن زمان هست كه ديگر دو ضربدر دو شايد نتيجهاش چهار نباشد بلكه نتيجه آن است كه معشوق حكم ميكند يك چيزي مثل دو يا هفت و عاشقِ ذوب در معشوق، در حالي كه خيره به او ذل زده، بي هيچ ارادهاي ميگويد صحيح است سرورم! عقل و شعور يا به عبارتي آن قوهي تفكر و انديشه كه در ميان دو گوش و زير كاسهي سر جاي دارد هر چند در مقابل بيكراني كائـنات ضعيف و اندك است اما مسئـولتر و ملموستر هم هست.
بنظر ميرسد آنهايي كه علاقمند به علي شريعتي و نوشتجات ايشان بودند و هستند. يا بعبارتي ذوب در حرفها و نوشتههايش هستند هر چه او از خود و ديگران ميگفت و مينوشت بي چون و چرا مورد قبولشان بود و چون در زمان خود به قول امروزها تو بورس بود هر حرف حسابي هم از ديگران نوشته يا شنيده ميشد فورا بدون ذكر منبع اتيكت شريعتي روياش ميزدند حال براي بنده واقعا جاي سوال است كه ايشان جامعهشناس بود يا تاريخ دان و يا دانشآموختهي سوربن فرانسه يا خطيب و واعظ، كدام يك؟! اصلا ميخواست چه بگويد؟! كسي چه ميداند! مطمعنا اگر حالا در ميان ما بود! مثل خيليهاي ديگر كه يك زماني يك جوري بودند و حالا جور ديگرند! برميگشت و گذشتهاش را نقد يا بعبارتي بازيافت ميكرد و شايد خود را بيشتر از ديگران نقد مينمود. بنظرتان اينطور نيست...؟!
روي گاري وارفتهاي موتور جت سوار كردن كمي يا بيشتر از كمي با عقل منطق جور در نميآيد اما اگر عشقي وارد عمل شويم، ميتوان هواپيماي دو موتورهي جت را با يك جفت قاطر هم كشيد شما چطور فكر ميكنيد؟! (صادقانه نظر بدهيد!)
به آنهايي كه دنيا را وارونه ميبينند توصيه بنده
اين است كه روي دستاشون بصورت بالانس (كله معلق)
وايستند تا دنيا را راست ببينند. تا مگر از این رنج خلاص
شوند. نميدونم خوب گفتم يا نه ... ؟!
دنياي وارونه
دنيا! دنياي عجيبياست
خيلي عجيب!
عجيبتر از افسانههاي عالم
يكي بدنبال ويلا و باغچه است
توي ده دور افتاده و دنجي
يكي دربدر توي شهر
دنبال يك آپارتمان پنجاه یا شصت متري
تا مگر از نظر تنگيهاي دهش
خلاص بشه الهی
يكي يه جا ميبيني:
بوق ...! بوق...!
هاي ...! هاي ...!
چه خبره ...؟!
چی شده ...؟!
هيچي بابا عروسيه
- بیچاره ...!
اولشه بوق داره های داره شيرينه
مرد طرف رفت پی کارش دیگه.
... بعدش ولش بخوان یکی فاتحه!
(به روح درگذشتهی غریب و دور افتاده از ایل و طایفه و دوستان که در غربت ازدواج جان باخت. جمیعا فاتحه!)
يه جا ديگه ميبيني
يكي پکر با خودش هم دعوا داره
دنبال دفترخانهي طلاقه
فقط فرقش با ديگري اين كه
ديگه بابا ذلّه شده هاي و بوقي نداره
يكي داره ميخنده يكي داره ميگريه
يكي پچر يه گوشهاي ايستاده. منتظر يه چيزي
ــ چه چيزي؟!
خوب به ما چه؟! ... فضولي؟!
يكي دنباله لوستر فرانسه است
يكي در حسرت دوشاخه شمعه
يكي مثل يه فنجي توي قفس كز كرده بند دونه
يكي كبكش حتا عقاب ميخونه
پيش خودم ميگم خدا!
دنياي ما كي قرار درست بشه
كي قراره ...؟!
كبك كبك،
... خروس خروس بخونه
اولین تپش های عاشقانه
نارنج! دختر خوب بهار
عشق را زمزمه کن
مثل یک ابر بهار
بر دلم باز ببار
از چه می ترسی باز
شک نکن باز بیا خانه ی ما
رنج نارنجی آن پیرهنت
برده تاب از دل ما
به خدا! عشق ما بی چون است
هیچ وقت! هیچ چرایی تو نبینی در آن
نارنج! عاشقم! عشقم باش هیچ مرنج!
دختر خوب بهار باز بیا خانه ی ما
پیاده رو
مردی نابینا آکاردیون می زند
و زنی با دو بچه ی قد و نیم قد خود ناله می کند
دختری می خندد
پسری شوخ چشم چشمک می زند
پسرک واکسی عکس پیتزا تو روزنامه را بو می کشد
پیاده رو شلوغ شده
هوا آلوده است.
و ییرمردی که زمانی یک محله اعتبار داشت
امروز جلوی سینما قدس سی دی غیر مجاز می فروشد
و از تریبون های ایمان
هر روز ساندیس اخلاق پخش می کنند
و خورشید زورش به تاریکی ها نمی رسد
و من همچنان هاج و واج به گوشه ای تاریک که:
مردی جوان در آن با خود حرف می زند زل زده ام
شاید اتفاقی بیافتد ... شاید!
فصل بيگانگي
بيچاره بچههاي امروز
بيچاره بچههاي امروز ما
كه توي كالسكهي دستي مادرانشان
هي چرت ميزنند!
يا توي زنبيل مصنوعي خرناس ميكشند
آنهم كجا! توي (پيتزا همهمه)
يا توي مترو، صف شير و نان
كه همه به هم زلهاي مشكوك ميزنند.
و بجاي اكسيژن!
دود در فضاي بسته، نفس ميكشند
و اما ما ...!
آن سالها بجاي كالسكه و زنبيل
آغوش گرم مادرانمان را با پوست و گوشت مان حس ميكرديم!
در فضايي پر از اكسيژن، پر از نفس
صدا فقط! صداي زاغ و زاغچه،
داركوب و شانه بسر
زير سايهبان پنجرهي چوبيمان
صداي گنجشک های بيآزار
و آواز گرم كبوترها بود.
به چي قسم بخورم؟!
كه آواز خر شرف داشت به بوق ماکسیما!
مگر ميشودآغوش گرم مادر را
با كالسكه و زنبيل اشتباه گرفت؟!
بيچاره بچههاي امروز
واي به حال بچههاي فردا!
كارتون سوپرمن
سرم گيج ميرود
تنم مور مور ميشود
عرق سرد در تن و جانم نشسته است
انگار گوشم را در خواب
چسباندهام به ريل قطاري كه نزديك ميشود!
يك لحظه بيدار ميشوم، به خودم ميآيم
ميدان انقلاب ...؟!
میدان ازدحام نعره ها
میدان ازدحام بغض های در گلو مانده
ميدان ازدحام واژه هاي بيمعني
ميدان ازدحام آجر و آهن
ميدان ازدحام ميلگرد خاردار
ميدان ازدحام سنگ و چوب
ميدان ازدحام ماشينهاي غولآسا،
ميدان ازدحام آدم هاي مرموز و ناشناس
ميدان موتور سواراني كه
از چراغ قرمز انسانيت عبور ميکنند
بوق ...! بوق ...! بوق ...!
هاي ...! هاي ...! هاي ...!
جلوي سينما سيدي سوپر من ميفروشند.
و كودكي كه براي شفاي همهي ديوانهها
و براي همهي آنهايي كه
با خود حرف ميزنند.
اسفند دود ميكند
و صد افسوس که
بوي پيتزا، بوي دود ماشينها
بوي خوش اسفند را ميبلعد.
و زني، شايد به نياز كنار پيادهرو
با دو كودك سياهسوختهاش
ميلولد و زاري ميكند
هوا گرم است و آلوده
انگار قحطي اكسيژن آمده
انقلاب يك گودي پر ازدحام شده
ميداني خسته
كه سالهاست آرامشي آبي رنگ
از عابران گدایی می کند
انقلاب ازدحام همه چيز غير از آزادي!
بوق ...! بوق ...! بوق ...!
میدان بوق هایی که
از صد فحش ناموس بدترند
و من بی حس و حال
منگ به آدم ها خیره ام
مردی میانسال آرام در گلو داد می زند
هاي ...! هاي ...! هاي ...! :
سي دي سوپر ... مـ ... فیلم های ممنوعه
... و حقیقت آدم ها بدون سانسور!
زیر پاهامون علف سبز شد
و سرانجام ...!
چه زمانی ...؟!
از كجا ها ...؟!
یک كسي ميآيد ...؟!
تا جهان را ز غم آزاد كند!
پنجره ها
پنجره يعني دل من
پنجره يعني دل تو
پنجره يعني يك نگاه
پنجره يعني حرف های دل ما
پنجره يعني همهي آ ينهها
اي دريغا باز كن پنجره را بي پرده!
كاش اين پنجرهها هيچ يك پرده نداشت!
خبر بد چه زود می رسد
انگار طاق آسمان فرو ریخت!
انگار افق ها به یکباره تیره گشت!
وقتی خبر آوردند:
فرو کشید خرمن رنج صد ساله ی مان را
شعله های نفرت به کام خویش!
بی پروا
از منظر عشق هر چه بینی زیباست
از جانب دل هر چه باشد غوغاست
ما را که تو از عذاب می ترسانی
سهل است مرا هنوز دل بی پرواست