ادامه كوچهي تبريز
... عصرها مدرسهها
دخترطنّاز كوچهي ما،
عصرها، وقتي از مدرسه خارج ميشد.
چون سواراني از دشت اميد
گويي انگار كه از مكتب عشق ميآيد
لحظهي آمدنش، مثل يك باد بهار،
پاك و مغرور، چون هوايي تازه
اندكي مانده به كوچه،
كوچه را جان ميداد.
در گذر خاك به رقص ميآمد.
اي كه در، موسم شيدايي و شور،
چشم در راه عزيزي بودي،
دل به آني لبخند
يا به يك لحظه تبسّم دادي،
... ميداني
زنگ آخر،
زنگ دلتنگيهاست.
لحظههايم سخت سنگين ميشد.
لحظهي آمدنش
موسم، دربدريهايم بود.
دل سودازده و رسوايم،
همچو سير و سركه ميجوشيد.
لحظهي ديدارش،
لحظهي پيوند دلها بود.
من و دل سرگردان،
مثل ماهي پنهان در برِ ابر،
كوچه در كوچه پي خورشيدش،
پا به پايش
تا ته كوچهي عشق،
تا به سرحد جنون
تا به آن وادي رسواييها،
... ميرفتم