عسس ها در مه _ از دفتر شعر حکایت بی قراری غربت _ نشر آزاد مهر _ 1388 تهران
عسسها در مِه
در ميان مِه و اندوهِ
به هم ريختهي شهر خزان
مردماني چو عسس
چون مفتّشهايي
ناشناس و مرموز
با تقدّس به نقابي هر روز
كَز سر هر گذري ميگذري
ميپايند ...؛
با تكبّر عابران را !
ـــ آي ... رهگذر!
ــــ به كجايي؟!
كَز كجا ميآيي؟!
ــ با توام آي ... بيا !
ــ در دل انديشهيْ تو چيست؟!
ـــ بگو ...!
ـــ عشق در جانات نيست ...؟!
ـــ با تواَم آي ... بگو ...!
و مبادا كه ... !
بگويي ... آري!
ــ روزگاري
... در همين كوچه دلم عاشق بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 1:25 توسط یعقوب رستمی ثالث
|