خاکستر روزگار
مرگ روزها
پدرم ...!
دیرگاهیست رفته است
پدرم بی خبر از این روزها
سال ها پیش مرده است
پدرم وقتی رفت
من تو خواب می دیدم
رنگ خاکستر تنهایی را
کوشه ی بوم حیاط کز کرده است
باز من می ترسم
که ببینم برق چشمان سیاهی ها را
و برادرهایم یک به یک پیر شوند
حول برم می دارد!
راستش می ترسم وقتی که
هیبت تنهایی در خوابم چون سایه می آید
و چقدر برق چشمان سیاهی ها هم
در شب تنهایی وحشت زاست
مادرم دور از من
با غم تنهایی کنج اتاق کز کرده است
موقع در زدنم بی توقع قانع می خندد:
آمدی؟! جان ننه !
من فقط می خندم
می ترسم در شب تنهای بی خبر چشمانی برق زنند!
ونگاهش گوشه ای کنج اتاق یخ بزند