كوچه‌ي تبري

       ... گاهي وقت‌ها، خيلي دلم براي كوچه تنگ مي‌شود؛ خاصه ‌براي‌ كوچه‌ي ‌كودكـي‌ها، با آن‌همه همهمه و شادي‌هايش، دربدري ‌و دردهايش، روزگاري ‌كه با همه‌ي كام‌ها و ناكامي‌ها  توشه‌اي براي امروزِ قلمم بود؛ كه در آن گذرگاه نه‌چندان هموار با هيچ چيز خوش بوديم ‌و فارغ، و با اندكي ناكامي بغضمان مي‌تركيد. كم‌خرج ‌و بالا‌نشين، تنها دلخوشي‌مان تيله بازي، الك و دولك و گِل‌بازي، و در ايام‌ سرد زمستان با همه‌ي سوزِ سرما برف‌بازي، انگشتانمان از فرط سرما يخ مي‌زد؛‌ سرخ‌ مي‌شد، ورم‌ مي‌كرد؛ اما‌ باز فردا سرسره بود و برف‌بازي. و تنها حسرتمان، دوچرخه‌ي شيك پسرحاج‌آقا و توپ چرمِ گران‌قيمت و رنگارنگ پسر فلاني (كه شازده هميشه ماشين شيك پاپاشو و خانه‌ي مجل‍‍‍‍‍ّل‌شان را به رخ ما مي‌كشيد و هِي پُز مي‌داد ‌و ‌‌دل‌ ما هم هِي مي‌سـوخت.) حـال بـا ايـن ‌اوصــاف دوچــرخه و تـوپ چـاره‌اي‌ جـز

پنچرشدن نداشتند؛ و تنها گناهشان اين بودكه مال ‌ما نبودند؛ و تنها گناه حسرت خوردن ما هم اين بود؛ كه قدرت خريد حتي يك توپ‌ پلاستيكي را هم نداشتيم

       بزرگ‌‌‌تركه مي‌شديم و اگر با خودمان بود نمي‌شديم و در همان ايام كودكي در كوچه پس كوچه‌هاي‌ آن، سبك‌‌بال و فارغ پرسه مي‌زديم و با همان حسرت‌ها و آرزوهاي روزگاركـودكي   مي‌سوختيم و مي‌ساختيم و همه‌ي عمر با زلال كودكانه مي‌زيستيم؛ بهتر از اين بود كه يك عمر لاجَرَم‌ با رنج ‌و حسرت ‌و ناكامي‌، پنجه در پنجه‌ي ‌قهـار اين به‌اصطلاح ‌زندگي ‌درافكنيم.           

        به هرحال‌ حسرت‌ها و آرزوهايمان نيز با ما بزرگ‌‌‌تر و بزرگ‌‌تر مي‌شدند؛ ديگر عارمان مي‌آمد؛ كه پابرهنه شلواركش‌دار بپوشيم و موهاي ژوليده داشته ‌باشيم و آن موقع حسرت، تنها حسرت دوچرخه‌ و توپ نبود؛ اين‌ها تنها گوشه‌اي   ازحسرت هايمان بودند. نداشتن خانه‌اي گرم و نرم، خانه‌اي‌ كه بشود اسمش‌ را خانه گذاشت؛ مادري كه ‌خانم ‌خانه ‌باشد؛ با طراوت‌ها و مهرباني‌هاي خاص‌ آن، مادر واژه‌ي است زيبا و بامنزلت، جامي‌ است؛ سرشارشراب مهرباني، كه بار معنايي قرن‌ها مهر و محبت تمدن بشري را باجان و دل به‌ دوش مي‌كشد‌ اما وقتي همين مادر با همه‌ي ويژه‌گي‌هاي متعالي يك ‌مـادر، با تمـام‌ مـرارت‌هــا و مـشقت‌هـاي  يك‌ روزگـــار سخت دست‌ به‌گريبان‌است؛ طبعا آن‌ طراوت و مهرباني‌هاي‌ مادرانه رو به ‌تحليل‌ خواهدگذاشت.

      و بيچاره ‌ما، ما كه هيچ‌ چاره‌اي ‌‌نداشتيم؛ جز تحمّل، كوچه‌ كوچه‌ي مادران دردمند و زحمت كشي بود كه‌ براي لقمه‌اي‌نان، معاشي‌اندك، از صبح تا شب با جان‌كندن مي‌دويدند. مادر قبل از هرچيزي يك مادر است؛ مادر يا بايد مادر باشد و يا رخت‌شوي خانه‌ي مردم. و از همه بدتر نداشتن سايه‌ي پدري ‌در بالاي سرمان، پدرمان ‌را كه هيچ ـ دمار از روزگارمان درآورد. اصلا نفهميديم؛ كي ‌كودك بوديم و كي نان‌آور، همچون يخ آخر‌زمستان كه روي سنگفرش داغ كوچه‌ها تصعيد مي‌شود، ما هم‌ ‌تصعيد شديم؛ ازكودكي‌ پا به پيري گذاشتيم؛ ايام ‌شيرين‌ كودكي‌ها و نوجواني‌هايمان ‌دود شد و رفت‌ هوا؛ يعني هيچ! در دالان‌هاي سرد و تاريك زندگي سردرگم و حيران، آن‌گونه كه بايد، دنياي‌ خوش ‌كودكي‌ها و ايام شيطنت و نوجواني‌ها ‌را حس نكرديم. و همه، در هاله‌اي ‌از ترس‌ و حسرت‌، و ناكامي گذشت. بسان‌ شتر در بياباني ‌‌برهوت با خون ‌دل  دندان‌ خشم برجگر خونين فشرديم‌ و مانديم؛ خارخورديم‌ كه‌ خوار نشويم؛  گردنمان راست بود و سرمان بالا، هرگونه رنج و فلاكت و بدبختي را تحمل‌ كرديم و دم نزديم؛ حاشا! و الا! ريا و تزوير!                               

       وقتي سايه‌ي پدري سرحال و كاري بالاي سرت هست كه هست، بودن او برايت معناي چنداني ندارد اما وقتي رفت، و ديگر نيست، نبود آن صدچندان از بودنش براي تو ملموس‌تر است. مگر مي‌شود، در گير و دار زندگي و بدبياريهاي آن، آن‌هم وقتي كه نوجواني بيش نيستي، به واژه‌ي پدر، و نبودآن  فكرنكني؟!

         كوچه گويي آيينه‌ي تمام‌نماي همه‌‌ي خوشبختي‌ها و بد‌بختي‌‌ها بود؛ آدم‌‌هاي جورواجوري در آن بودند، در آن كوچه‌ي خوشبختي‌ها و دربدري‌ها، آدم‌هايي مثل آدم‌‌هاي تيره‌‌بخت همه‌ي كوچه‌‌ها، مَش ‌ك‍ريم آقا، با طبعي بلند، سربلندانه براي ‌زندگي‌اش مي‌سوخت؛ او بود كه به خاطر نداشتن هزينه‌ي مداواي ‌دخترك‌ بيمارش، دندان ‌خشم بر جگرخونين فشرد؛ و دخترك‌ را به ‌اجبار با دلي پردرد و چشمي پر اشك به ‌دست تقدير سپرد. يا مشهدي ذولفقار كه از صبح تا شب براي لقمه‌اي نان با التماس بر در خان‌ جان مي‌كند. و هر شب درماه محرم، ماهي‌كه براي عدالت و آزادي جان‌ها دادند و خون‌ها ريخته‌ شد؛ سر شام نذري ‌در مسجد منبر را دودستي مي‌گرفت و تكان مي‌داد؛ باالتماس گريه مي‌كرد و از خدا طلب عفو گناهانش را داشت. همسرش هم رخت‌شوي خانه‌ي آغاميرزا عبـ ... خان بود. بـــا هفت ســــر عايلـه ‌‌‌‌‌‌‌‌از مَمِـهخور تا پَپـه‌خور، همـه ‌در قـالي‌بـاف‌خـانه

از دم‌ِ صبح تا سر شب در دخمه‌اي تاريك و نمور با جان‌كندن ‌در پي معيشت بودند. مانده بودم اين‌ها كه اصلا فرصت گناه كردن نداشتند پس ‌در پي ‌آمرزش‌ كدامين‌ گناه بوده‌اند؟! يا عمو‌صادق كه ‌از بام تا شام هر روز سردار قالي مي‌نشست و غُرغُر مي‌كرد؛ و از بدي ‌روزگارش‌ مي‌ناليد. به كدامين گناه بايد اين‌همه رنج را تحمّل مي‌كرد و يا عبدا...، روبروي مسجد، مسجد حاج رضا، با آن خانه‌ي خرابه‌اش، كه جز چند اصله درخت نارون زينتي نداشت. بچه‌هاي كوچه عبدا... گربه صدايش مي‌كردند. لقبش اين بود. چرا به چه دليل نمي‌دانم. از جوراب‌هاي پلاستيكي و ارغواني‌اش به علت پوسيدگي اثري نمانده بود. اما ساق‌هاي آن از مُچ نحيف و چركين پاهايش هنوز نمايان بود. با موهاي ژوليد‌‌ه جامه‌ا‌ي پاره پاره بر تن و پاپوش‌هاي مندرس در پا هميشه متفكرانه در خودش غوطه‌ور بود. تا روز مرگش كسي خنده‌اش را نديد.    نمي‌دانم شايد در خفا براي ما و اين زندگي  ‌نكبت‌بارمان مي‌خنديد. كسي چه مي‌داند؟!  

      آرام مي‌آمد و آرام مي‌رفت. بي هيچ آزاري، با كسي كاري   نداشت. اگر با او كاري نداشتند. و گاهي بي‌خرداني بودند كه سربه‌سرش مي‌گذاشتند. سنگ به‌ سويش پرت مي‌كردند. و او   بي‌توجه رد مي‌شد. و گاهي به ناچار پاسخ مي‌داد. همه‌ي هست و نيست‌اش پوششي كهنه و ناچيز بود. چند سالي مي‌شد كه بـر‌‌تـن داشـت. با صندوقي قديمي و پوسيــده كـه شــب‌ها محل خوابش بود. و ويرانه‌اي كه از پدر به ارث برده بود. كه هنوز پنجره‌هاي چوبي و مشبك آن با طاق‌هاي كشويي‌اش بر جا بود. مي‌گفتند كه عشق به جنون‌اش كشيده. عشق به دختر همسايه. خانواده‌اي كه انگار كمي متمكّن‌تر از خانواده‌ي عبدا... بودند. دخترشان را كه عبدا... دوست مي‌داشت. مانع وصالش شده‌بودند. و اين عرصه را بر عبدا... تنگ كرده بود. و كارش ديگر با خدا بود. ‌واي چه، چه مي‌كند اين عشق! اما عبدا... به اين سادگي‌ها دست بردار نبود. سرش از سوداي عشق سرشار بود. حين گذر از در خانه‌ي معشوق هميشه اميدوارانه نگاهي مي‌كرد. و مي‌گذشت. انگار هنوز جوابش نكرده‌اند. و اين بود سرگذشت عبدا...! من گمان دارم وقتي مُرد هنوز عاشق بود. كسي چه مي‌داند!

      مادرها مي‌گفتند نفرين مادر گرفته‌اش، پدرها نيز همچنين و واعظ محل هم مي‌گفت چون به واجبات عمل نكرده خدا به اين روز انداخته‌اش و من در عالم كودكي مي‌گفتم كه اين خداي رحمان و رحيم عجب خدايي‌است كه از اين‌همه آدم چه ظاهرشان يك‌جور و باطن‌شان صدجور بل هزار، زورش فقط به عبدا... رسيده.

      خلاصه هر كسي به نوعي از بيچارگي اين مرد بهره برداري مي‌كرد. تا ادعاي خود را ثابت كند و دروغش را به كرسي نشاند. كوچه سرشار از فلاكت و بدبختي بود. و عبـــدا..‌. بـــدبـــختي‌اش بــا مـــرگ تمــام و خوشبـــختي‌اش بــا آن آغاز كـرد. مرگ برايش پلي شد طلايي كه او را از جهان بد‌بختي‌ها به دنياي خوشبختي‌هايش مي‌رساند. و من جنون‌اش را فقط با عشق مي‌توانم توجيه كنم.

 ‌‌      با اين‌همه كوچه آدم‌هاي خوشبختي هم داشت. آدم هاي مثلا خوشبخت و معتبركوچه كه خرج بريز و بپاش ‌وخوشگذراني‌‌ هاي يك‌ماه ‌آن‌ها مي‌توانست يك زندگي را از فلاكت‌ و نابودي نجات ‌دهد.

  *  « قاصدك!

برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس

برو آنجا كه تو را منتظرند

قاصدك!

در دل من همه كورند و كرند. »   ( شعر قاصدك- مهدي اخوان ثالث )

        ايام ‌مُحرم كوچه حال ‌و هوايي ديگر داشت؛ همه چيز بوي مُحرم مي‌داد، بوي امام‌حسين بوي ‌عدالت، بوي ‌آزاد‌گي، بوي ‌شهادت، دسته‌جات‌ عزاداري (سينه‌زن‌ها، زنجيرزن‌ها، قمه‌زن‌ها) ‌كه ‌اكثرا افراد شناخته ‌شده و معروف ‌محله بودند؛ يكـي پس‌ از ديگــري از‌‌ كوچه رد مي‌شدند. زنان و مردان‌ دردمنــد ‌‌كوچـه اكثرا زن‌هــا، آن‌هــايي ‌كه حاجتي يا مريضي داشتند؛ و يا گرهي در زندگي شان بود، سر بن‌بست‌هاي ‌كوچه‌ جمع ‌مي‌شدند؛ با گريـه‌اي ‌خفيف سر راه عـزاداران و دستـه‌ي قمـه‌زن‌هـا مي‌نشستند، و يا چهارقد خود را زير پاي آنها مي‌انداختند، تا جهت رفع حاجتشان دعايي بشود. و اين دست تمنايي بود؛ كه شايد گشايشي باشد.

        نوحه‌خوان‌ها و تعزيه‌خوان‌ها، طوري با صداي ماتم گرفته از مصيبت‌هاي رفته دركربلا و ماتم اسيران نوحه‌سرايي مي‌كردند: « دوراي‌ گلسوز توشن، صدپاره ‌قارداش، داغلدر لشكريم  قل‌چاره قارداش» كه‌ ماها با آن‌همه فلاكت ‌و بدبختي ‌درد خودمان ‌را فراموش مي‌كرديم. و در آن حال و هواي كودكي ناخواسته بغضمان مي‌تركيد. چشم هايمان گريان مي‌شد و پُرِ اشك، و اين ارادتي بود؛ بي‌هيچ توقع و ريايي. 

       دسته‌جات عزاداري به سمت (كوچه‌ي سيف العلما) مي‌رفتند. و ما هم پشت سرشان، با ترس و احتياط به قمه‌زن‌ها نگاه مي‌كرديم؛ كه مبادا آسيبي برسانند. شب همان ‌روز همه در مسجد جمع مي‌شدند؛ آن‌هايي‌كه قمه‌زده بودند با دستمالي خون‌آلود كه از فرق سر تا زير چانه‌‌شان با گره محكم‌ مي‌كردند؛ و كلاهي‌ كه معمولا از پشم گوسفند بافته مي‌شد با هيبت قفقازي بر سر و تسبيح دانه درشت ياقوتي در دست (شراق، شــوروق) از حاضــرين ديگــر مجلس مشــخص‌تــر مي‌نمودنــد؛ وارد

مجلس مي‌شدند‌ و بدون هيچ تعارفي در صدر‌ آن مي‌نشستند وحكايت‌ها و تحليل‌ها شروع مي‌شد؛ از قمه ‌و قمه‌زني، ربّعلي چنان‌ از برق‌ و برند‌گي قمه‌اش مي‌گفت و با افتخار سخن مي‌راند؛ و طــوري با دين‌ و ايمان گرهش ‌مي‌زد و توصيف مي‌كرد؛ كه انگار همين‌ الآن از دانشگاه ‌سوربن با مدرك دكتراي اديان‌شناسي ‌فارغ‌التحصيل  شده! جالب‌ اينكه‌ ما با چه ‌حيرتي كودكانه و با چه ولعي ساده‌لوحانه گوش مي‌داديم!              

       همه وارد حياط ميرزا عـ ... خان مي‌شدند و ما هم، ولوله‌اي بود در حياط، خان در مهتابـي ايوانش با پيپي بر لب، كت و شلوار و پيراهني مرتب‌ و اتوكشيده بر تن و كفش براق و واكس خورده به‌ پا و كلاه‌فرنگي بر سر كه‌ با تكان‌دادن سرش به دسته‌ي قمه‌زن‌ها و ديگر عزاداران خوش‌آمدمي‌گفت. با اشاره‌ي ‌خان مَش‌مَمي‌ كه نوكر و چوپان، و عموعوض كه باغبان خان بودند؛ با شير داغ و نان‌شيرمال‌ تنوري از حاضرين پذيرايي مي‌كردند. بعد از آن در حياط غوغايي به ‌پا مي‌شد، كه من هنوز هم‌ كه هنوز است با ياد آن صحنه‌ها مو بر تنم سيخ‌ مي‌شود‌.

       در گوشه‌ي‌ حياط يكي ‌كَفَن‌پوش با قمه‌اي‌ آخته دردست اذان مي‌گفت ‌و ورد مي‌خواند:«اكبر شه‌زاديه قوربان بو جان اُلسون جَـرَه‌‌،  بو كَفَن  بو باش  بو خَنچَل  لَخته قان اُلسون جَـرَه» قمه‌ها بــرق‌زنــان‌ در هـوا مي‌چــرخيدند. و صداي ياحسين

فضا را پر مي‌كرد، و انگار صحنه، صحنه‌ي كربلا بود. و هميشه‌ سوالي‌ بي‌جواب، مشغله‌ي‌ ذهن‌‌‌‌‌ كودكانه‌ي ‌من ‌بود؛ كه ‌چرا خان چون امپراتوري از ‌آن بالا فقط ‌به‌ عنوان ‌تماشاچي ‌نظاره‌گر اين ‌صحنه‌هاي‌ خونين بود؟! ... چرا؟!  چرا او خود قمــه نمي‌زد؟!  مگر او در پي‌ صواب و موهبت ‌الهي ‌نبود ؟!

        خلاصه‌ كوچه‌ از هر رنگي‌ در خود داشت؛ رنگ‌ عشق، رنگ ‌حسرت، رنگ ‌مهر، رنگ ‌نكبت  تار و پودش ‌از غم‌ها وشادي‌ها بود. تحمل‌‌ آن‌همه رنج و ناكامي ‌در آن ‌كوچه‌ي تنهايي غريب مي‌نمود مگر عشق ‌و جنون ‌و آن ‌نگاه‌هاي ‌پاك ‌و مهرآميز دختركان دمِ ‌بخت‌ و طنّ‍از كوچه‌ را چاشني ‌گذران روزگار حسرت‌بار خود مي‌كردي. كه هرچه در اين دفتر مي‌خوانيد. همه بر گرفته از آن ‌روزگار است‌. از آن ‌روزهاي ‌كودكي ‌و نوجواني‌، بي‌هيچ قصد و غرض ‌و جسارتي در طبق ‌اخلاص و حتما اگر شما چنين كوچه‌اي ‌در آن ايام ‌داشتيد، كه‌ داشته‌ايد؛ خاطراتش هيچ‌وقت فراموشتان ‌نخواهد ‌شد، كه من از ياد كوچه‌ي تبريز و روزگاري ‌كه در آن سپري شد. لَختي‌ غافل شوم !

      ... مباد آن روز !

                                                            يعقوب رستمي ثالث

                                                   كرج - پاييز سال ۱۳۸۵ خورشيدي