همراه: از مجموعه شعر حكايت بيقراري غربت
... همراه
من اگر دم نزنم
تو اگر دم نزني
چه كسي داد زند
درد بيدردي ما
درد تنهايي ما
من اگر تنهايم
تو اگر بيهمدرد
و هنوز مايي نيست
در نگاه من و تو
گرمايي جاري نيست
دستهامان سرد است ...!
گرمي دست من از دست تو است
گرمي دست تو از دست من
قوّت نبض من از نبض تو است
قوّت نبض تو از نبض من
من اگر تنهايم،
تو اگر بيهمدرد
درد بيعاريِ ماست
... درد دي گشتن فصل گلهاست
من اگر ديوار تنهايي، انزوا را شكنم
تو اگر داد ز دل بر آري
و همه يكصدا، يكدل و يكرنگ به مهر
و به گرمي دست به هم بفشاريم
... ميشود كاري كرد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اين قطعه شعر در تضمين قسمتي از شعر بلند (آبي خاكستري سياه)
زندهياد حميد مصدق كه ميگويد
من اگر برخيزم، تو اگر برخيزي، همه برميخيزند!
در مجموعه شعر(حكايت بيقراري غربت) كه سروده
يعقوب رستميثالث ميباشد توسط نشر آزادمهر تهران انتشار يافته