رسوايي ( قسمتي از مجموعه شعر كوچهي تبريز)
دختر خوبيها،
طُرّه افشان بر پيشاني خود،
مثل يك خرمن سبزي در باد،
چهرهاي داشت چو ماه
پنجه در پنجهي آفتاب ميزد
با دهاني به مثال غنچه
و لباني چون قند،
سخني دلچسب و
خندهاي شيرين داشت.
با نگاه گرم و گيرايش
و قدمهاي معطر چو بهار،
پيك خوبيها بود.
مثل آن قاصدك خوشخبر وادي عشق
از آن دور پيدابود.
همچو آهو،
به سر بركهي عشق
نم نمك ميآمد.
دلبريها ميكرد.
و خُرامان،
با نگاهي نگران،
كه در آن رازي بود
از در خانهي ما رد ميشد.
و نگاهم،
تا ته كوچه به دنبالش بود.
با نجابت به وداع برميگشت.
خندهاي ميكرد و در ميزد.
ياد افسانهي مجنون ميكرد.
... و تمام،
... و دريغا! كه هنوز
تا به امروز، ندانستم من،
در نگاهش چه معمايي بود؟
كه مرا آنگونه،
شيفتهي خود ميكرد.
ياد آن دل،
كه به خلوت، من از او دزديدم.
ياد آن بوسه،
كه با دلهره در خلوت ظهر
از لب شيرينش ميچيدم.
ياد باد آنهمه شيدايي و شور،
آنهمه طنازي،
... رسوايي
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قسمتي از مجموعه شعر (كوچهي تبريز) نشر آزاد مهر تهران