محرم و نامحرم
دختركوچهي عشق
چه تماشايي بود،
چه متانتها داشت.
با نگاهي نافذ، سرشار از حُجب و حيا،
با چه رازي ميرفت ؟!
بار عشق چه كسي در دل داشت؟!
و چه ميرفت!
مثل آهو نگران، دلواپس،
از نگاهي ناپاك، سخني ناهنجار،
همچو يك قافلهسالار عشق،
كه همه بار وجودش عشق و زيبايي بود.
لحظهها شورانگيز،
... بخت هم با ما بود.
و نسيم گاهگاهي،
گوشهي چادرگلدارش را سُر ميداد.
چادر از لاي لب و دندانش ول ميشد.
دختر از شرم وحيا هول ميشد.
نازنازان، دست برپيچهي چادر
مثل يك مثنوي عشق،
... حكايتها داشت ناوك مژگانش.
عطر زيباييها،
بوي مطبوع طراوت،
كوچه را از اطراف،
تا چهل همسايه برميداشت.
گردني همچو بلور
صورتش ماه تمام چون خود نور،
گيسواني چون شب،
من به تابي در تب،
كوچه از زيبايي پُر ميشد.
خاك از شور و شعف پَر ميزد.
كوچه سرشار ظرافتها بود.
در گذر قاعدهي مَحرم و نامَحرم بود.
چشمها ميگفتند :
چهكسي مَحرم بود؛
... چهكسي نامَحرم ؟!