نجابت كوچه
كوچهي تبريز،
كوچهي عشق و نجابت
كوچه در خلوت دمكردهي ظهر،
عابري داشت؛ عزيز
دختر طنّاز همسايه،
چادر گلداري سر ميكرد.
و خُرامان مثل سروي گلپوش
چون بهاري جانبخش، ميآمد.
جان ز شيداييها پر ميزد.
كي توان چشم بپوشيد و نديد ؟!
مگرآن روي بپوشاند و آشوب فروبنشاند.
كوچه در آن لحظه،
مملو از عشق و نجابت ميشد.
عشق در كوچه، چه موجي ميزد !
عقل از سر،
غصه از دل ميرست.
و نگاه، حاكي از خواهش دلها ميشد.
*
دختر زيباي كوچهي عشق،
دختر دلها بود.
همچو يك ابرِ بهار،
هي طراوت ميريخت
تازهگي ميباريد.
گونههايش مثل سيبينورس،
سرخ و سپيد،
قامتي همچون سرو،
ناوك مژگانش عالمي داشت، چه بود ؟!
لحظههاي گذرش از كوچه
كوچه سرشارِ سرافشاني بود.
با همه اخم و تَخم، فيس و افاده
... دلرباييهايش حرف نداشت.